شاعری يک غزل بهانه کشيد

روزا رو مثل شب شبانه کشيد

ياد دوران کودکی افتاد

هی زمين و درخت و خانه کشيد

حس دلتنگی عجيبی داشت

آه سردی از اين زمانه کشيد

سالها هی فريب خود را داد

خار را شکل يک جوانه کشيد

بارها روی تخت خسته شب

درد و فرياد . مخفيانه کشيد

ديد ديگر نمی شود اما

تاب اين اشک را به شانه کشيد

مثل آتش به زير خاکستر

با کمی باد هی زبانه کشيد

آخرش سوخت تا برنده شد

سوخت تا از خودش نشانه کشيد

/ 0 نظر / 4 بازدید